حكيم ابوالقاسم فردوسى
567
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به چپ بر فريبرز كاوس بود * دلافروز با بوق و با كوس بود برفتند و بردند پرده سراى * سيم روى گودرز بگزيد جاى شب آمد بر آمد ز هر سو خروش * تو گفتى جهان را بدرّيد گوش زمين را همى دل بر آمد ز جاى * ز بس نالهء بوق و شيپور و ناى چو خورشيد بر داشت از چرخ زنگ * بدرّيد پيراهن مشك رنگ نشست از بر اسب شبرنگ شاه * بيامد بگرديد گرد سپاه چنين گفت با رستم پيل تن * كه اى نامور مهتر انجمن چنين دارم اميد كافراسياب * نبيند جهان نيز هرگز بخواب اگر كشته گر زنده آيد بدست * ببيند سر تيغ يزدان پرست برآنم كه او را ز هر سو سپاه * به يارى بيايد بدين رزمگاه بترسند و ز ترس يارى كنند * نه از كين و از كامكارى كنند بكوشيم تا پيش از ان كو سپاه * بخواند بروبر بگيريم راه همه بارهء دژ فرود آوريم * همه سنگ و خاكش برود آوريم سپه را كنون روز سختى گذشت * همان روز رزم اندر آرام گشت چو دشمن به ديوار گيرد پناه * ز پيكار و كينش نترسد سپاه شكسته دلست او بدين شارستان * كزين پس شود بىگمان خارستان چو گفتار كاوس ياد آوريم * روان را همه سوى داد آوريم كجا گفت كاين كين با دار و برد * بپوشيد زمانه بزنگار و گرد پسر بر پسر بگذرانم بدست * چنين تا شود سال بر پنج شست بسان درختى بود تازه برگ * دل از كين شاهان نترسد ز مرگ پدر بگذرد كين بماند بجاى * پسر باشد اين درد را رهنماى بزرگان برو آفرين خواندند * ورا خسرو پاك دين خواندند كه كين پدر بر تو آيد بسر * مبادى بجز شاه و پيروز گر [ آمدن جهن به پيام افراسياب ] دگر روز چون خور بر آمد ز راغ * نهاد از بر چرخ زرّين چراغ خروشى بر آمد بلند از حصار * پر انديشه شد زان سخن شهريار همانگه در دژ گشادند باز * برهنه شد از روى پوشيده راز بيامد ز دژ جهن با ده سوار * خردمند و با دانش و مايه دار بشد پيش دهليز پرده سراى * همى بود با نامداران بپاى ازان پس بيامد منوشان گرد * خرد يافته جهن را پيش برد خردمند چون پيش خسرو رسيد * شد از آب ديده رخش ناپديد بماند اندرو جهن جنگى شگفت * كلاه بزرگى ز سر بر گرفت چو آمد بنزديك تختش فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز چنين گفت كاى نامور شهريار * هميشه جهان را بشادى گذار بر و بوم ما بر تو فرخنده باد * دل و چشم بد خواه تو كنده باد هميشه بدى شاد و يزدان پرست * بر و بوم ما پيش گسترده دست خجسته شدن باد و باز آمدن * بنيكى همى داستانها زدن پيامى گزارم ز افراسياب * اگر شاه را زان نگيرد شتاب